اما....

وآمدم تا بدین جارسیدم

تا ان را یافتم همان نمیدانم چه ای را که همه عمر مرا بیقرار خویش کرده بود…

همان نمی دانم چه ای را که همه ی چهره هارا در نگاهم بیگانه نموده بود.

همان نمیدانم کجایی که جهان را در دلم غربتی سیاه ساخت.

گفتند بیعت کن نکردم .

گفتندبمان نماندم.

گفتند بخواه نخواستم.

رنجم دادند .

اسیرم کردند.

بی نامم کردند بد نامم کردند.

مجروحم کردند.

تاتسلیمم کنندو تسلیم نشدم.

تارام کنند.

رام نشدم

تا بشوم و نشدم.

تا در غربت ماندگار شوم

تا باشب خو کنم.

همان ناشناسی که دلم را با او آشنا میافتم.

نگذاشتند تا با این آشناهاکه دلم با آن ها بیگانگی میکرد بمانم.

دکتر شریعتی.(منبع=دفترهای سبز)

/ 0 نظر / 7 بازدید