سرگرمی و دلنوشته
قالب وبلاگ
نويسندگان

      

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد.
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود ، اینهمه انتظار و دلتنگی بیهوده بود .
با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ، خیلی خسته ام،راهی جز تنها ماندن ندارم.
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید.
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی تنگ است ، که با هم در اوج آن پرواز میکردیم و به عشق هم میخواندیم آواز زندگی را…
آرزوی دلم تیدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد .
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشانتر از من دوختی ، با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت میسوختم ، با اینکه برای خود کسی نبودم ، اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم .
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد.
هر چه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هر چه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد، هر چه در گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند ، خواستم بی خیال شوم ، بیخیالی مرا دیوانه کرد ، خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن و دیگر  نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچگاه نیامدی .
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ، هرگاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام .
چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد.
تازه میخواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ، میخواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، اما نمیدانستم دیگر جایی در قلبت ندارم . چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم .

 

                 

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

  

 

عزیزترین دوستم،نمیتوانم غم واندوه گذشته ات را ازدفتر زندگیت

پاک کنم وتغییری درآینده ات باداستانهای ناگفته اش ایجادکنم،ولی

میتوانم هروقت که به من نیازداشته باشی درکنارت باشم.

 

نمیتوانم به جای تودرزندگیت تصمیم گیری کنم یاروی تصمیمهای

توقضاوت کنم،فقط میتوانم حمایتت کنم،تشویقت کنم،ووقتی میخواهی

کمکت کنم.

 

نمیتوانم توراازجدایی،ازخودم دور نگه دارم،فقط میتوانم برایت

دعاکنم،باتوحرف بزنم ومنتظرت بمانم.

 

نمیتوانم تعادلت را حفظ کنم تا سکندری نخوری،ولی میتوانم بموقع

دستم رابه سمتت درازکنم تاآنرابگیری وزمین نخوری.

 

نمیتوانم قلبت رااز صدمه خوردن یاشکستن درامان نگه دارم،ولی

میتوانم همپای توگریه کنم وکمکت کنم تاقطعات وتکه های قلب

شکسته ات را به هم بچسبانی.

 

نمیتوانم به تو بگویم که باش،فقط میتوانم به تو محبت کنم

ودوستت باشم...

 

ودوستت داشته باشم

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است؟

خندیدم وگفت م :او فقط اسیر من است .

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .

گفتم :امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است…

خندید به سادگیم آینه و گفت :احساس پاک تورا زنجیر کرده است!

گفتم :از عشق من چنین سخن مگوی .

گفت : خوابی !سالها دیر کرده است…

در آیینه به خود نگاه میکنم ....آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است.

راست گفت آیینه که منتظر نباش....

او برای همیشه دیر کرده است.

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

دوستای گلم یه سوال علمی شرعی اجتماعی برام پیش اومده امروز با دوست

دخترم بیرون بودم،تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!

 زنگ زدم کسی جواب نداد!

مسیری رو که پیاده اومده بودم برگشتم، نبود منم جوگیر!!!  گفتم:

خدایا اگه پیدا بشه یه گوسفند میکشم!!!

خلاصه با حال و روز داغون برگشتم خونه، زنگ زدم به دوست دخترم گفتم:

... عزیزم من گوشیم گم شده، اگه زنگ زدی یا اس.ام.اس دادی جواب ندادم

نگران نشو.

گفت نه عزیزم من نگران نشدم چون گوشیتو توی ماشین من جا گذاشتی. ولی

نیوشا جون و مهسا جون و عسل جون تا حالا کلی اس.ام.اس دادن و یک بند هم

دارن زنگ میزنن!فکر کنم اونا خیلی نگرانت شدن.

گوشیتو میندازم تو سطل آشغالِ کنارِ درِ ورودیِ همون پارکِ خراب شده ای که با

توی عوضی توش آشنا شدم. دیگه هم به من زنگ نزن.

باااای هانــــــی !...

حالا یه سوال: من الان باید گوسفند بکشم یا نباید بکشم؟؟؟

                                                                                    

[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

    

 

بیخودی خندیدیم

که بگوییم دلی خوش داریم

 

بیخودی حرف زدیم

که بگوییم زبان هم داریم

 

و قفس هامان را

زود زود رنگ زدیم

و نشستیم لب رود

و به آب سنگ زدیم

 

ما به هر دیواری

آینه بخشیدیم

که تصور بکنیم

یک نفر با ماهست

 

ما زمان را دیدیم

خسته در ثانیه ها

باز با خود گفتیم

شب زیبایی هست!

 

بیخودی پرسه زدیم

صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم

سهممان کم نشود

 

ما خدا را با خود

سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

 

بیخودی داد زدیم

که بگوییم توانا هستیم

بیخودی پرسیدیم

حال همدیگر را

که بگوییم محبت داریم

بیخودی ترسیدیم

از بیان غم خود

و تصور کردیم

که شهامت داریم

 

ما حقیقت ها را

زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم

که زرنگی کردیم

 

روی هر حادثه ای

حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟!

 

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.

بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود

بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.

بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.

چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.

بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.

با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.

من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ،

با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.

گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.

بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن .

با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و

گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ، باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.

او نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!

چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.

آن لحظه با تمام وجودم احساس کردم برای من است .

او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.

گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا

نیستم.

گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز

با تومی آیم هر جا که باشی .

او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.

درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود…

رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند .

 

[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

آدمک آخر دنیاست بخند .

 

آدمک مرگ همینجاست بخند .

 

دست خطی که تو را عاشق کرد ،

 

شوخی کاغذی ماست بخند .

 

آدمک خر نشوی گریه کنی .

 

کل دنیا سراب است بخند .

 

آن خدایی که بزرگش خواندی ،

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند .

[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم

بزرگی که در دل داشت برای دکتر

تعریف کرد .

دکتر گفت :  « به فلان سیرک برو .

آنجا دلقکی هست ؛ آنقدر میخنداند

که غمت از یادت برود .»

مرد  لبخند تلخی زد وگفت :

« من همان دلقکم ...»

[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

               

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

 

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

 

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

 

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

 

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

 

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

 

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

 

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

 

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

 

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

 

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

 

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

 

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

 

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

 

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

 

[ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

ای رهگذر ناآشنا،صدایت را شنیدم. هنوز هم میشنوم ودل ازین ندا غرق در

نشاط دارم.

آیاتو پرنده ای نواگر ی یا فقط آوایی هستی که در آسمان بیکران سرگردان است؟

بااینکه تو در نغمه دلپذیر خودجز وصف نور خورشید وگل نمیکنی،نمیدانم چرا

نغمه تو برای من داستانی حکایت میکند که سراسر آن با رویاهای دورودراز

آمیخته است .

ای نوید بهار،تو برای من رهگذری ساده نیستی،وجودی نامریی هستی.

صدایی دلپذیر هستی.رازی پنهان هستی.

صدایی هستی که من در روزهای دوران کودکی خود بدان گوش فرا میدادم وبه

شنیدن آن در میان درختان ،در روی بوته های گل، در آسمان پهناور ،مشتاقانه

جستجوی ترا میکردم.

بارها برای یافتن تو در جنگلها وچمنزارها سرگردان شدم ، اما هرگز ترا که

آرزو وعشق ومایه امید من بودی ،نیافتم.

اکنون دوباره گوش به نغمه تو فرا داده ام.

دوباره روی چمنها دراز کشیده ام وآنقدر به ترنم های تو گوش میدهم که بتوانم

دوباره خودرا در روزگار دلپذیر کودکی احساس کنم.

ای غریب آشنا ،ازپرتو وجود تو این دنیای تلخ ،برای من باز بصورت سرزمین

جادویی رویا وخیال در آمده.

بصورت آن دنیایی درآمده که گویی ازروز ازل تنها برای تو ساخته اند.

[ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

وآمدم تا بدین جارسیدم

تا ان را یافتم همان نمیدانم چه ای را که همه عمر مرا بیقرار خویش کرده بود…

همان نمی دانم چه ای را که همه ی چهره هارا در نگاهم بیگانه نموده بود.

همان نمیدانم کجایی که جهان را در دلم غربتی سیاه ساخت.

گفتند بیعت کن نکردم .

گفتندبمان نماندم.

گفتند بخواه نخواستم.

رنجم دادند .

اسیرم کردند.

بی نامم کردند بد نامم کردند.

مجروحم کردند.

تاتسلیمم کنندو تسلیم نشدم.

تارام کنند.

رام نشدم

تا بشوم و نشدم.

تا در غربت ماندگار شوم

تا باشب خو کنم.

همان ناشناسی که دلم را با او آشنا میافتم.

نگذاشتند تا با این آشناهاکه دلم با آن ها بیگانگی میکرد بمانم.

دکتر شریعتی.(منبع=دفترهای سبز)

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


     


 

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "


 

      

 

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

     

 

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست


(تولدی دیگر ؛ فروغ فرخزاد )

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]


 
 
  

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند: پاریس، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ پیشی ]

 

 

وقتیکه سپیده دم  با بیم و هراس دریچه کاخ جادوی خود رابه روی خورشید بامدادی می گشاید مرا به یاد بیاور.

وقتیکه شب غرق در رویایی دور و دراز دامن کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد از من یاد کن .

هنگامی که نزدیکی لحظه وصل دل در سینه ات به تپش دراورد و سایه روشن غروب تو را به رویای دلپذیر شامگاهان دعوت نماید گوش به سوی جنگل فرا دار تا بشنوی صدایی آهسته زمزمه می کند مرابه یاد بیاور.

مرا به یاد بیاور آن روز که دست سرنوشت برای همیشه ازتو جدایم کرده و غم و دوری و گذشت ایام زبان افسرده ام را خاموش کرده باشد آن روز به عشق نومیدانه من و به وداع آخرینی که با هم کردیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت زمان را معنایی نیست.

 دلدار من تا وقتی که دل دربرم بتپد قلب من به تو خواهد گفت مرا به یاد بیاور .

زمانی که دل شکسته من  برای همیشه درزیر خاک سرد ارمیده باشدو بوته گلی آرام آرام بر روی گور من بشکفد مرا به یاد بیاور.

 مرا به یاد بیاور آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد بود اما روح جاودانی من همچون دوستی وفا دا ر به نزد تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در گوشت خواهد گفت مرا به یاد بیاور .

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

عشق را در زوایای قلب شکسته ات جستجو کن

 

دوستی و محبت را در کوچه باغهای قلب شکسته ات جستجو کن

 

امید را در سایه روشن های قلب شکسته ات جستجو کن

 

و خدا را در اعماق قلب شکسته ات بیاب

 

چون اگر دلی نشکند نمی تواند عشق ،دوستی ،محبت ، امید وخدا را بشناسد .

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

                 

                                                                                 

مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه ، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود !

عشق ،عادت به دوست داشتن وسخت دوست داشتن دیگری نیست ،پیوسته نو

کردن خواستنی ست که خود ،پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن .

تازگی ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق.چگونه میشود تازگی وطراوت را

ازعشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

عشق ، تن به فراموشی نمی سپارد ،مگر یکبار برای همیشه .

جام بلور تنها یکبار میشکند . اما شکسته های جام ،  آن تکه های  تیز  برنده ،دیگر جام نیست .

احتیاط باید کرد.

همه چیز کهنه میشود ، واگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز.

بهانه ها ، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند .

 

 

(نادر ابراهیمی، یک عاشقانه آرام )

 

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

معلم چو آمد بنا گه کلاس            

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته کودکان

به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش

بدین بی خبر بانک ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بخوان

تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود

به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

بروی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ،

بنی آدم اعضای یکدیگر اند

وجودش به یکباره فریاد کرد ،

که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنچ بر مردمان

زبان دلش گفت بی اختیار

چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم

بپائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش بجز درد و رنج

نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او، خاطرش

نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت

غضب میدرخشید درچشم او

چرا احمد کودن بی شعور ،

معلم بگفتا به لحن گران

نخواند ی چنین درس آسان ،

بگو مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه میگوید آموزگار

نمی بیند آیا که دراین میان

بود فرق ما بین دار وندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند

به شهری که از چشم خود بیم داشت

بگوید که فرق است ما بین او و آنکس

که بی حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها بدامان مادر خوشند و من

بی وجودش نهم سر بخاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی وکار

ببین دست پر پینه ام شاهد است

سخنهای او رامعلم برید

هنوز او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری ظالمان نژند

و ستم دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین ،

که این پیک قلب پر از کینه است

بمن چه که مادرزکف داده ای ؟

بمن چه که دستت پر از پینه است

یکی پیش ناظم رود با شتاب

بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سوئی جهید

بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن

تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

(دیوان پروین اعتصامی)

 

 

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

 
 
[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ پیشی ]

    

 

سلامی به گرمی آشنایی.

این نوشته را تقدیم  میکنم به  تمامی عزیزانی که در کوچه باغهای عشق

پرسه میزنند به دنبال نگاهی، یا که کلامی، یا که سلامی ،از جانب انکه شاید امیدی برایشان باشد، به

انانکه یا به بن بست رسیده اند، یا به سراب، یا نه هنوز در ابتدا ،یا میانه راهند،

به سوی اشعه های

سوزان عشق .

شاید که من  دراین عرصه پرسنگلاخ ستاره ای باشم با فانوسی خاموش ،

قدم زنان تا شاید روزی دیده شوم.  

  یا شاید امیدی باشم برای ناامیدان و ره گم کردگان خانه دل عاشقان ،چرا که گریز از عشق ممکن نیست.

تنها در کنار عشق است که به ارامش میرسیم . چه خوب است حضور گرمش را همواره در لحظه

هایمان ودر اعماق قلبمان حس کنیم .

من  ،درتمام انبوه لحظات،  دراوج غمها ،  در تلخی شکستها ودر

بارش اشکها همیشه بیادش بودم .....

...به یاد کلمه زیبای عشق... چون از نظر من عشق درد بی درمان نیست، بلکه برعکس ،با عشق میتوان

بر همه بر همه جا وهمه کس وبر دلها حکومت کرد .

عشق  ،زبان دل است .زبان دل راباور کنید .

آن کس که ندای قلبش را ناشنیده میگیرد ،از بسیاری چیزها غافل میماند .

دل سرای عشق وهنرمند وجود ادمی است .

نگذارید قیودی که درذهن ویا در بیرون از وجودتان قرار دارند شمارا متوقف سازند.

احساسات اگر از از اعماق وجودتان تراویده باشند شمارا فریب نخواهند داد.

زنده باشید وزندگی کنیدوکسانی را که یادتان نمیکنند یاد کنید.

شاید انان تنهاتر از شما باشند.

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

                      

چه زیباست ...چشمانت راببندی وزیر آفتاب گرم تابستان ،در علفزار سرسبز وخرم دور خودت بچرخی وبوی

علف تازه را به مشام فرو بری...روی چمن ها دراز بکشی و خیسی سبزه ها را با تمام وجودت حس کنی.

چشم بدوزی به فراخنای آسمان ، وجز آبی چیزی نبینی ...جز حرکت ابرهای شکیل وزیبا....



چه زیباست با پاهای برهنه روی شنهای نرم ساحل قدم بزنی و در سکوت گوش به صدای امواج سپری و

چشم بدوزی به افق بیکران ،به رسیدن دریا به آسمان .


چه زیباست در جنگل سبز وپر درخت بگردی و درخشش شعاعهای آفتاب را  از لابلای برگ های براق ببینی 

وقلبت را با زمزمه پرندگان و بوی خوش نسیم بنوازی و روحت را با هوای تازه و معطر جلا دهی.


...چه زیباست در میان گندمزار و زیر نم نم باران به مقصد آتشی گرم گام برداری  وبوی خاک تازه را به مشام

بکشی و خنکای غروب را زیر پوست خود حس کنی...


 چه زیباست ، در  کوچه ای  خلوت و سنگی از کنار درختان تنومند ونیم لخت روی برگهای پاییزی قدم بزنی

و خش خش آنها را بشنوی و رقص برگهای رنگارنگ را با هر وزش باد در اطراف خود ببینی .


و......چه زیباست تمام این مناظر را دست در دست او داشته باشی ، برق چشمانش را و لبخند زیبایش را 

ببینی و گرمای شادی بخش وسکرآور وجودش را حس کنی ...وجز او نشنوی ،وجز او نخواهی...

...زیباترست!!

 

 

                                  

 




[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

                     


 

راستی عشق چیست؟

 

کلمه ای که تنها سه حرف اما یک دنیا معنا دارد؟

چیزی که در اعماق وجود انسان پنهان است و وقتی اشکار میشود می سوزاندوردش را برای ابد در دل ادمی میگذارد؟

چیزی که همه حسرتش را می خورند وهر کسی د ربیکرانه های زندگی به امید یافتن آن به هر شاخ وبرگی چنگ میزند، بلکه روزی دروازه های قلبش بروی همان باز شود ؛شاید عشق بتواند دلش را خالی از ناامیدیها وغصه ها کند؟

آری... راستی عشق چیست؟ازچه جنسی است؟...امید است یا ناامیدی؟...ساحلی است آرام یا دریایی  است  توفانی ؟...آتش است یا آرامش؟...غصه است یا شادی؟...می سوزاند یا خاکستر میکند؟ .... 

  عشق چیست ...که همه بعد از خدا ستا یشش می کنند؟........ 

 عشق....شاید چشمانی نگران باشد-یا لبخندی زیبا-یا معصومیتی بی انتها...

اما هر چه هست ، همینقدر میدانم که جای در دل دارد

-عشق جنسیت ندارد.طبقه ونژاد نمیشناسد...

عشق را نباید جست ،دنبالش نباید دوید ودر اطراف نباید کاوید، چون عشق خودش  به سراغ آدم می اید...

عشقی که خود در قلبت می کاری عشق نیست .

عشقی که اشک به چشمانت می آورد  وقلبت را سوراخ میکند عشق نیست ...

عشقی که برا ی غصب خانه دلت ، انرا به درد آورد عشق نیست.

تورا وادار کند که در دل به حا ل خود بگریی ....به اندیشه های که داشتی... وبه آرزوهاییکه داغ انها را بردل  خود گذاری،عشق نیست . 

 عشق واقعی پنهان در پشت نقاب این یکی است.

عشق واقعی آنقدر انکار ناپذیر است که باورش نداری- به هزاران بهانه ردش میکنی – ازآن فرار میکنی و سعی درگریز از آن داری، چون این یکی ویا این یکیها را ،عادتاًچون پرده ای برروی آن کشیده ای،در قلبت جا داده ای وبا قلبت بزرگش کرده ای.

برای اینکه از دست آن فرار کنی قلبت را بر میداری ومیروی.

شاید هم شهر و دیارت را ترک کنی وبروی تا قله کوه قاف !

شاید هم از خود میگریزی چون به خود به عشق خود وبه حقیقت خود شک داری...اما....اما...همیشه احساس غریب دیگری به دلت نهیب  میزند.

از زوایای پنهان قلبت با سماجت زمزمه  آهسته ای سرمیدهد که روحت را می نوازد.

تصویرش از پشت آیینه این یکی ، محجوبانه به تو لبخندمیزند،بوی عطرش را استشمام میکنی ودر سکوت

فریادش را می شنوی.

باز هم میخواهی انکارش کنی –باز با بی اعتنایی از همان قله کوه به اطراف می نگری تا آنرا ندیده بگیری-با صدایبلند آواز می خوانی تا صدایش به گوش ات نرسد.

میرقصی وپایکوبی میکنی تا وجودش را احساس نکنی ...

حتی می گریی،اشک میریزی و غصه میخوری-خودت راغمگین وتنها  میدانی بلکه خودت را بفریبی و فراموشش کنی، هیچش بینگاری وبگویی: نه !اشتباه میکنم!امکانندارد!دروغ است !رویا و فریب است !...اما نه!...

نمی توانی .

بالاخره در مقابل آن دیگری مقاومتت در هم می شکند واحساس ضعف کرده تسلیم میشوی.

این بار ،دیگر تو اسیرش  شده ای وچه اسارت دل انگیزی! ...

باقی تصاویر خود بخود مچاله شده از قلبت فرو میریزندوعشق واقعی بالاخره چهره زیبای خودرا از پشت 

نقابهای دروغین نمایان میکند .

بقیه تصویرها را به کناری زده و چون کوکب رخشان،

چون ماه تابان وچون آفتاب سوزان ،در آسمان تاریک

قلبت طلوع کرده  سوسوی باقی ستارگان را بی فروغ

میکند.

دیگر نمی توانی به خود دروغ بگویی وبالاخره...

لحظه زیبای عشق میرسد.

بی اختیار،آرام و در سکوت ،می نشینی به تماشای غروبآفتاب –گوش فرا میدهی به صدای آب –به ترنم پرنده وبه صدای بال پروانه .

می نگری به آبی آسمان وسبز جنگل ...وبالاخره...قدممیزنی به درون خودت –میروی توی قلبت وته دل ات ...جاییکه  عشق تورا می خواند.

آه که چه زیباست وچه عظمتی دارد! طوریکه دیگریها برایت چون قطره ای می شوند در برابر اقیانوس، کوچکمی شوند به اندازه ذره ای در مقابل  بی نهایت.

چقدر پاک و مقدس است که حتی نمی خواهی نگاهش کنی

شاید که با نگاهت آنرا بیالایی...

می خواهی انرا برای خودت وفقط خودت...

تمام وجودت را بوی عطر سکرآورش گرفته و مستوجودش  شده ای –فقط تو و فقط تو وتو ...

چشمانت را می بندی  وپر پرواز پیدا میکنی.

از همانجا ،از قله های مرتفعی که به آنها گریخته بودی ،پروازکنان به سمت ندای قلبت بال میگشایی.

چشمانت را می بندی و خودت را می سپاری بدست احساسی نا شناخته  و اسرار انگیز که چون آهنربایی

تورا به خود جذب میکند ومی پری؛

اوج می گیری وبدون بال زدن در آسمان شناور می شوی

...تا مقصد!...

بالاخره فرود می آیی وچون بلمی ،خودت را به دست

امواج دریای بیکرانش میسپاری و قلبت را با هر موجش

تاب میدهی...

چشمانت را باز میکنی وخود را در مقابل اومییابی...

اویی که دنیا به اندازه اش کوچک است و،او بزرگ به

اندازه دنیا.

اویی که لبخند بر لب آغوشش را بر تو گشوده است که

تنها قدمی برداری و تو نیز در آغوشش کشی.

آری ...قلبت به تو دروغ نگفته ،چرا که جایی نیز در

پشت ذهنت به خاطر سپرده بودی که عشق معجزه

می کند./

 

 

                                          


[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]

دافنه دوموریه

دافنه دوموریه دختر هنرپیشه و کارگردان مشهور انگلیسی

سرجرالد دوموریه است. این رمان نویس در 3 مه 1907

بدنیا آمد. موریه درباره خود مینویسد :

«سالهای کودکی من در لندن و با دو خواهرم گذشت .

وقتیکه 18 ساله بودم شش ماه در پاریس زندگی کردم.

کتابهای زیادی بزبان انگلیسی و فرانسه خواندم و  چند

قطعه شعر و داستان کوتاه نوشتم .

آثار «کاترین مانزفیلد » ، «رت وب » و مخصوصاً 

«گی دو موپاسان »را بسیار دوست داشتم .گاهگاهی

هم آثار«آنتونی ترولوب و   «رابرت لوئی استیونسن »

را میخواندم .

قدم زدن در سبزه زارهای طبیعی ، مرغزارها ، پناهگاههای

زیر سایه بیشه ها ، مراقبت از گلها ودر سکوتی خیال انگیز

به زمزمه بریده بریده پرندگان در میان شاخسارها و یا

غرش امواج کف آلود دریا را گوش دادن ، روح مرا از

شادی سرشار می نماید و اززندگی شهری ، میهمانی

های مجلل واجتماعات بزرگ نفرت دارم ومعتقدم که

سرچشمه تمام دردها و رنج های جهان خاکی ما ، خود

خواهی بشر است وفکر نکردن به منافع شخصی تنها

راه تأمین صلح جهان میباشد .

من مطمئن هستم که انسان بدون آنکه از دیگران

عیبجوئی و یا از اصول انسانیت انحراف ورزد ، میتواند

از تمام وسایل یک زندگی مرفه برخوردار باشد .»

موریه کار خود را با نوشتن داستانهای کوتاه در

سال 1928 شروع کرد ودر سال 1931 نخستین

اثرش بنام « روح بی قرار »منتشر شد .حوادث این

داستان در «فووی» اتفاق افتاده بود و موریه شرح دقیق

دلپذیری از این نقطه در کتاب خود آورده است .

وقتی که کتاب منتشرشد یکی از افسران گارد بنام

«فردریک براونینگ » آنرا خوانده و چنان مسحور توصیفات

« فووی » شد که در ایام تابستان رهسپار آن دیار گشت ،

در آن آنجا نویسنده را ملاقات کردو سه ماه بعد با او ازدواج نمود.

موریه ، بعد دو کتاب دیگر نوشت بنام «من هرگز جوان

نخواهم شد» و«ترقی جولیوس» ، که هردو اثر با

موفقیتی شایان روبرو شدند .


در سال 1937 کتاب «دوموریه » را نوشت که در واقع شرح

حال گستاخانه ای از خاندان فرانسوی -انگلیسی خود

اوست .

این بیوگرافی عده ای از دوستان پدرش را آزرده ساخت .

پس از انتشار «ربه کا » در سال 1938 موره ناگهان با

شگفتی زیاد متوجه شد که یکی از مشهورترین نویسندگان

قرن بیستم گشته است .

با این اثر عالی موریه خود را همردیف امیلی برونته و

مارگارت میچل درآورد و سبب شد که عدۀ زیادی از قدرت قلم

سحرآمیز نویسنده آگاه شوند و نام موریه با سرعت عجیبی در

اذهان مردم انگلیس پیچید و از آنجا به اروپا رفت .

داستانهای دیگری که نویسنده «دونا »نوشته است عبارتند از :

«دختر عموی من راشل » «دهکده جامائیکا» «بی دلیل »

«سپربلا» «ماری آن» و آخرین اثرش « پروازیک شاهین»

نام دارد که در سال 1965 منتشر شد .

وی در19 آوریل 1989درگذشت.

وقسمتهایی از کتاب « دختر عموی من راشل » :

«…..من نیز مانند بقیه افراد خانواده ام که قبل از من حیات

داشته اند مورد احترام وتکریم مردم قرار خواهم گرفت و برای

بهبود کشاورزان در املاکم و رفاه حال اهالی آن خواهم

کوشید .هیچکس هیچگاه نخواهد توانست حدس بزند من

چه بار سنگینی را روی دوش خود حمل مینمایم ویا پی ببرد

که شک وتردید چنان در وجود

من رخنه نموده و وسوسه بوجود آورده که همواره سوالی که

هیچگاه پاسخی نخواهد داشت مرتباً از خود میکنم ، آیا راشل

بیگناه است یا گناهکار؟…………..

…..تنها، تفاوتی بین اکنون وگذشته وجود داشت واین بود که این

بار من به راشل حسادت نمیورزیدم بلکه نسبت به آمبرویز ،

موجودی که بیش از هر فرد

دیگر تا این لحظه دوست داشته و پرستیده بودم ، احساس حسادت میکردم ….»

                           

 

                                        

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ کوچمول ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام . به وبلاگم خوش اومدین . کوچمول م.بانشاط ، پرانرژی ،عاشق هنر ،رمانتیک نصف دنیام تو کتاب ، موسیقی ، فیلم و عشق به زندگی و آدما خلاصه شده. امیدوارم اوقات خوشیو با هم بگذرونیم.
موضوعات وب
صفحات دیگر